عارفانه ها و عاشقانه ها.....
یه دفعه هوس کردم این عکسارو تو وبلاگ بذارم...شاید بیشترشون قیافه هاشون تکراری باشه ولی خب خیلی خوشم اومد....... ........... منـم زیبــا..... که زیبا بنده ام را دوست
میدارم بدان آغوش من باز است
هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود......
گريه را دوست نداشت...
هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود......
دلش را هم دوست نداشت...
هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد...
اما او را دوست داشت و هميشه از او و دلش و گريه مي گذشت...
اما از باران نه تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت...
زندگي زيباست نه در رويا......
بوسه زيباست نه براي هوس...
پرنده زيباست نه براي قفس...
دوست داشتن زيباست نه براي لمس کردن براي حس کردن...........















نخی سیگار بدون آتیش
موسیقی بدون ترانه
شاعری بدون شعر
و من پشت میزی دو نفره بدون تو...
برای کسی که
رفتنی است
راه رو باز کنید
ایستادن و منتظر ماندن ابلهانه ترین کار دل است .....!
آن کوچه ی بن
بستـــ را .. یادت هست؟!! کــوچه قرارهایمان ...!
تا بیایی گلهای دیوار زن تنهای همسایه را پرپر میکردم ...
الان خاطره پرپر میـکنـم دل پرپر میکـنـم ...
...و حالا میفهمم دلیل لبخند معنی دار زن تنهای همسایه را ...
.. خیانت چشمان تو در کوچه ی بعدیــــــ ...!!!
یک جفت چشم آسمانی
یک جفت چشم سبز
خیلی ها برای اینها شعر مینویسند
اما تو
صاحب آن چشم های قهوه ای ساده هستی
که شعرت را
تنها من میدانم.....
مثل فنجان های چای ، در کافه های بعداز ظهر
اما هیچ ، اتفاق خاصی نمی افتد !
اینکه مثلا"
"تو "
ناگهان در آن سوی میز نشسته باشی.... !!
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد .....
شعر از زنده یاد سهراب سپهری

» دختران کهکشانی.......
» دلکده........
» دعوت.....
» من ایستاده ام...............
» لحظات.......
» قلک...........................
» مرهم................................
» شاید...................................................................................
» آرزوهای دست نیافتنی............................................
| Design By : Pichak |


